الشيخ الكليني ( مترجم : مصطفوى )

112

الكافي ( أصول كافى ) ( فارسى )

حرمت خدا را دريده بود ، ناگاه ديد آن زن بالاى سرش ايستاده است ، سر بسوى او بلند كرد و گفت : تو انسانى يا جنى ؟ گفت : انسانم ، بىآنكه با او سخنى گويد ، با او چنان نشست كه مرد با همسرش مينشيند ، چون آماده نزديكى با او شد ، زن لرزان و پريشان گشت ، به او گفت : چرا پريشان گشتى ؟ زن گفت : از اين ميترسم - و با دست اشاره به آسمان كرد - مرد گفت : مگر چنين كارى كرده‌ئى ؟ ( زنا داده‌ئى ؟ ) زن گفت : نه ، بعزت خدا سوگند . مرد گفت : تو از خدا چنين ميترسى ، در صورتى كه چنين كارى نكرده‌ئى و من ترا مجبور ميكنم ، به خدا كه من بپريشانى و ترس از تو سزاوارترم ، سپس كارى نكرده برخاست و بسوى خانواده‌اش رفت و همواره بفكر توبه و بازگشت بود . روزى در اثناء راه براهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها ميتابيد ، راهب بجوان گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را ميسوزاند ، جوان گفت : من براى خود نزد خدا كار نيكى نمىبينم تا جرأت كنم . چيزى از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا ميكنم و تو آمين بگو . گفت : آرى خوبست ، راهب دعا ميكرد و جوان آمين ميگفت به زودى ابرى بر سر آنها سايه انداخت . هر دو پاره‌ئى از روز را زيرش راه رفتند تا سر دو راهى رسيدند جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت ، و ابر همراه جوان شد . راهب گفت : تو بهتر از منى . دعا بخاطر تو مستجاب شد نه بخاطر من ، گزارش خود را به من بگو ، جوان داستان آن زن را بيان كرد . راهب گفت چون ترس از خدا ترا گرفت ، گناهان گذشته‌ات